از هر دری سخنی...
گفته بودم که کلاس فرانسه دیگه کیش نمیرم. حالا قرار شده برم سفیر.روز 5 شنبه هم امتحان تعیین سطح دارم احتمالن تو یه ترم پایین تر میذارنم.. همیشه از یه موسسه به یه موسسه دیگه بری همینجوریه. یه دو ماهی هس که تقریبن دورم از زبان فرانسه! فک کن میشه زندگی کرد به نظرت؟!! نه که نمیشه!
آقا بازی این دل پیرو دیوانه کننده س. انگار خود خداااا گل میزنه وقتی الکس گل میزنه. چه حالی میداد فرت و فرت زد به رئال!
بعد مدتها یه کتاب دستم گرفتم میخونم. در رویای بابل نوشته ریچارد براتیگان. اینم برای اینکه برگردیم به جوامع فرهنگی و خب لابد احساس باحالی کردن.
با موهای کله م مشکل دارم! اولندش بگم که داره میریزه خیلی به شدت. هنوز خیلی خودشو نشون نداده اما فک کنم یه دو سال دیگه همچین یهویی یه خودنمایی بکنه. این مهم نیست مهم اینه که حالا که هنوز هستن نمیدونم چیکارشون کنم؟ بلند باشن؟ کوتاه باشن؟ شونه بشن؟ مرتب باشن؟ ژل بخوره؟!! نخوره؟؟!! یه وری باشه؟ چتری باشه! رو به آسمون باشه؟!! نمیدونم خلاصه! برعکس رسش و سیبیلم که همیشه برنامه مرتبی براشون دارم! هیچ وقت بلاتکلیف نیستن!
از آلبومای روز موسیقی هم بخوام بگم که آلبوم جدید پینکه که آهنگای خوبی داره. اسمشم هست Funhouse که آهنگ So What از این آلبوم هم تو ماهواره فرت و فرت پخش میشه.

¤ تحریر شد در ساعت ۱:۳٤ ب.ظ توسط نیما
چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
لانگ تایم نو سی! فک کن!!
ما این چن وخته هیچ اتفاقی نیفتاده بود برامون. فقط یه کم این باسنه گشاد کرده بود که خدا رو شکر داره بهتر میشه.
رئیسم عوض شده تو شرکت. یک آدم بیل مغزی اومده اینجا. یعنی به این سیستم اینجا نمیاد. هیچی هم از خودش نداره یعنی منظورم فکر و ایده س. تعطیله تعطیله. منم نمیتونم با این آدما کار کنم. هفته ای هفت بار باهاش دعوام میشه. هرچی مدیریت شرکت میگه چشم و گوش بسته قبول میکنه ولو چرت و پرت و حرف بی منطق. خلاصه فقط ...ایه مالی میکنه. البته براش خوبه . حتمن به زودی به یه جایی میرسه. اما خب میرینه تو اعصاب ما این وسط!
آقا این کلاس فرانسه مون این ترم به فاک رفت یعنی کنسلش کردن مادر فلانا. این موسسه کیش هم نوبرشو آورده با این ان آقا بازیاش! با بچه ها جمع شدیم بریم جای دیگه از هفته دیگه احتمالن.
پرونده فرار به استرالیا هم خب یه کمی پیش رفت. لاج که شدیم فایل نامبر که اومد. فقط مونده کیس آفیسر مشخص شه که مراحل نهاییش طی شه. که البته این داستان حدود یه سال و نیم طول میکشه و تا اون موقع ما به همون کارای معمول تو این مملکت می پردازیم. تا بعد ببینیم اونجا چه غلطی میخوایم بکنیم.
این چن وخته کلن به طرز تخماتیکی سرم شلوغ بوده. یه بریکی نیاز دارم فک کنم! آقاجون حرفیه؟ دوس دارم لغات خارجی استفاده کنم. خب باید به فکر آیلتس شیش و نیمی که گرفتم و فقط به درد اسِس شدن میخوره باشم. البته باید یه کلاس درست و درمون برم تا یه فکری هم به حال این اکسنت تخمی ای که دارم بکنم. فک کن!
¤ تحریر شد در ساعت ۸:٥٠ ق.ظ توسط نیما
پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧
عصبانی یا عصبی ؟!
اینم برای اینه که اینجا همچنان ما هستیم و زندگی ادامه داره!! (نقل قول مانندی از فریدون فرخزاد!!)
این روزا همه چی چپ اندر قیچی شده! کارا رو میگم . کارام همه تو هم گره خوردن نافرم. قدیمیا میگن قسمته دیگه لابد!! من نمیخوام عامو این قسمت رو تو این کارام نمیخوام! کیو باید ببینم؟؟ هفته ها هم همین جور تر تر تر میرن و ما هی میمونیم و درجا میزنیم! که این چرخ تکونی به خودش میده و یه مرحله جلوتر میریم خدا میدونه!! مردم تو این گرما از بس هولش دادم!!! ببین چیه که صدای من یکی دراومده!!! 

فعلندش همین!
فریدون فرخزاد تو یه آهنگ غمگین میگه (البته من الان بیشتر عصبانیم تا غمگین!! بنابراین وصف حال من نیست! اما چون قشنگ میخونه....):
ای هم پیمان امشب با من بمان افسانه فردا با من بخوان
پناهم باش از خود مرا مران مگذر از من همچون دیگران
ای آسوده در این شهر فریاد فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به یاد نام مرا بگو به بــــــــــــــــــــــاد......
من می ترسم از فردایی غمگین پنهانم کن ای آوار سنگین
.
.
ای داغ من خفته در قلب تو در ماتمم هرگز اشکی نبار
قلب خود را گور این قصه کن نام مرا بر لب میــــــــــــــــــــــار
فردای من مرگ افسانه هاست من میمیرم شاید در نیمه راه
در مرگ من روزی خون می گرید چشمان این شهر سیــــــاه.....
¤ تحریر شد در ساعت ٩:٤٢ ق.ظ توسط نیما
شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
سوپر ماریو
بزغاله ها! هیچ نمیگین فلانی زنده س مرده؟؟!! این چه وضعشه آخه؟! اینه رسمش نه اینه؟ اوکی! اگه اینه بذا باشه همین، نوبت ما هم میرسه! به هرحال در زمینه کارای فرهنگی من این چن وقته دنبال سوپر ماریو اینا بودم. همون که قارچ میخوره! اصلن همینه که وقتمو خیلی گرفته. خلاصه چن جور ورژنش رو گرفتم و مشغولم صبح و شب! در خانه و شرکت و خیلی هم فاز میده رفتم یه مرحله هایی که قبلن نرفته بودم! مثلن مرحله دریاش رو خودم تا حالا نرفته بودم که اخیرن رفتم!
فوتبال که تموم شده به هرحال تنیس که هست ویمبلدون که هست و دبی اسپرت هم که هست! بنابراین دنیا به آخر نرسیده و بازیهای فدرر رو میتونی ببینی و حال کنی. فردا فینال بین راجر فدرر و رافی نادال. تنیس هم زندگییه به خدا خیلی حال میده. انفرادی زنان هم خواهران سیاسوخته سرنا و ونوس ویلیامز رفتن فینال.
از فیلمای دیده شده هم بخواد صحبتی به میان بیاد باید از Dune دیوید لینچ اسم بیاد! یه فیلم سای فای از استاد که خیلی ربطی به فیلمای دیگه ش نداره. احتمالن خواسته تو رزومه کاریش یه کار تخمی-تخیلی فضایی هم باشه. قبلن گفته بودم بازم میگم که فیلمای برادران کوئن همه شون شاهکار واقعین. ایده هایی که از مغز اینا درمیاد بی نظیرن. Barton Fink رو هم تازه دیدم دوباره یه شاهکار کوئنی. نه جز کمدیهای احمقانه ای مثل بیگ لبفسکی و تو ای برادر کجایی نه تلخ و تاریک مثل The man who wasn’t there یه چیزی بین اینا یه جور کمدی تلخ که هر چی به آخر فیلم نزدیک میشد رنگ و بوی سوررئالیستی میگرفت یاد کارای لینچ میفتادی. بهر حال لذتی داره دیدن این فیلم که امیدوارم ازش بی نصیب نمونی.
¤ تحریر شد در ساعت ۳:۱٥ ب.ظ توسط نیما
سهشنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
تجلیل از دو اسطوره
7 عصر 3 تیر- هتل المپیک؛ کانون فارغ التحصیلان عمران علم و صنعت مراسمی جهت تجلیل از دو اسطوره مهندسی عمران دکتر زاهدی و دکتر نجمایی ترتیب داده بود. مراسم خیلی مفصل و منظمی بود. پر از خاطره و چیزای خوب. حالا ماها که بچه ایم اما خب واسه قدیمی ترا ببین که چقد جالب و خاطره انگیز بوده. اونایی که 30- 40 سال پیش سر کلاس نجمایی و زاهدی میشستن. به هر حال مراسم خیلی خوبی بود. خیلی از بچه ها رو که مدتها ندیده بودیم دیدیم. عکسای یادگاری با دکتر زاهدی و دکتر نجمایی. چه فایده که کلاسا تکرار نمیشن. تازه یه بعد دیگه داستان بچه هایین که هر کدومشون یه ور دنیا افتادن! یاد قدیما و کلی چیزای خوب دیگه میفتی. یه سری از بچه ها رو هم زن گرفته یا شوهر کرده میدیدی یا بچه دار. لحظات خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت.
جمعه. یعنی همین جمعه امتحان فینال فرانسه دارم و یه کم میترسم! از اینکه 100 نشم میترسما نه که فک کنی! یه پتی تکیت باید بنویسم تحویل بدم و همین. احتمالن 5شنبه به همین کار میگذره.
یورو هم که داره تموم میشه و ما همچنان آلمانی هستیم و حمایت میکنیم تا قهرمانی یواخیم لو جیگر رو. روسیه زیبا بازی میکنه و اگه قراره آلمان قهرمان نشه روسیه قهرمان بشه بهتره.
¤ تحریر شد در ساعت ٢:۱٢ ب.ظ توسط نیما
یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
امام وکانس چگونه گذشت
خب میدونم که امروز بالاخره بعد 5 روز بیکاری تو خونه و عزاداری برای آقا و ... حسابی سرحالی و از نظر معنوی کامپلیتلی ستسفایدی، اما بذا منم از مسافرتمون بگم. البته نمیگم که چقده خوش گذشت و چه عالی بود برنامه و چه هوایی بود شمال و .... که یه موقع دلت نسوزه!
ساعت 5 بامداد روز چهاردهم به قصد متل قو از طریق جاده چالوس از در خونه ما راه افتادیم. ساعت حدود 5/8 به کرج رسیدیم و مسافر کرجمون رو هم سوار کردیم و دبرو به جاده. حدود ساعت 5/10 وارد ابتدای جاده شدیم! معلوم بود که خیلیا قبل از ساعت 5 بل از شب قبلش راه افتادن! ولی مادر فندرا اول جاده رو بسته بودن و یکی یکی رد میکردن ماشینا رو. کرم دارن دیگه، سوال نداره. خلاصه 5/4 عصر رسیدیم به ویلای مورد نظر که به صورت چشم بسته اجاره شده بود و چقد هم خوب و دنج و تر و تمیز بود. واقع در متل قو یا همون سلمانشهر. خب! اولین کاری که آدم میره شمال میکنه چیه؟ دریا میره؟ نـــــــــــــــــــــه!! میره جنگل؟؟ نـــــــــــه!! میره بازار؟؟ نـــــــــــــه!!! اشتباه حدس زدی. میره دنبال نوشیدنیهای غیرمجاز ترجیحن وی سکی (یا همون فیس)!! البته نیاز نیس بری دنبالش چون همین جور هست! ریخته! از برکات امام وکانس دیگه. خب ما این اصول اولیه رو به جا آوردیم که شبهامون بی برکت نباشه!
روز پانردهم برنامه جواهرده بود. سرراه تو رامسر هم یه چرخی زدیم دم در هتل قدیم و ... عکسی گرفتیم به یادگار و رفتیم بالا. هوا هم عالی بارون ریز بود کلن. جاده جواهرده هم واقعن بی نظیره. بسیار زیبا و هرچی بگی کم گفتی.مه غلیظ و بارون ریز و هوای عالی. برگشتنه باز یه چرخ دیگه تو رامسر زدیم و یه کم بارون رامسر خورد بهمون و برگشتیم. سیستم منقل و کباب هم هرروز تو ویلا به راه بود. درواقع هرشب. فیس دودی هم دنیایی داره به همراه بال و جوجه.
روز شانزدهم برنامه نمک آبرود بود و جاده 2000 و 3000. نمک آبرود آخرین باری که رفته بودم همون یه خط تله کابین رو داشت. اما مثل اینکه چند سالیه که یه خط دیگه هم اضافه شده. اون بالای نمک آبرود هم واقعن دیدنیه. مخصوصن اگه ابر باشه و بارون که معمولن همینجوریه. این دفعه با خط 2 رفتیم که مسیرش کوتاه تره و ارتفاع قله ش کمتره.اما خب کابیناش جدیدتره. بعدش راه افتادیم به سمت جاده 2000 و 3000 و ...از تنکابن که به سمت رامسر میری همون اوایل مسیر میپیچی به سمت چپ (کوه) و میری بالا. اونجا هم پر مناظر بدیع و قشنگ بود هرچند هرچی میرفتی بالاتر تعداد خونه ها و ویلاها و خلاصه ریدمان انسانی در طبیعت بیشتر میشد! تا اون تهش رفتیم که دیگه جاده نداشت! و اومدیم پایین. آقا جیش کردن در دل طبیعت یه حالی داره ها! و در هوای خیس و ابری! در جواهرده و همچنین نمک آبرود خلاصه حالی کردم در طبیعت.
روز هفدهم که ما میخواستیم بریم دریا هوا هم آفتابی شد! خب خیلی هم شلوغ بود همه ساحلها. ما هم رفتیم ساحل عباس آباد. ساحل شمال خب کر و کثیفه دیگه همیشه اما خب نمیشد که نریم که!! تو ساحل دیدیم همه لباس تنشونه تو آب ما اول با مایو رفتیم تو آب بعد چند دقیقه آقای غریق نجات سوت زدن که باید برین لباس بپوشین! ما هم یه کم با لباس شنا کردیم و بعدش برگشتیم. شنا که چه عرض کنم همون آب بازی! خلاصه در ساحل تساوی حقوق زن و مرد به چشم میخورد. همه با لباس تو آب بودن! شبش هم یه سر رفتیم هتل هایت و برگشتیم.
صبح هجدهم هم راه افتادیم به سمت تهران. ساعت 5/5. از جاده عباس آباد برگشتیم و آخرین تپه نریده را هم ریدیم و از کلاردشت نیز گذریدیم! و ساعت 12 ظهر خونه بودیم. به نسبت خلوت بود جاده. فقط نزدیکای کندوان یه کم ترافیک بود. دو تا نیمساعت هم تو راه جهت صرف جیگر و رفع حاجت وایسادیم و همین دیگه . تِمام!
¤ تحریر شد در ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ توسط نیما
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
امام وکانس
خب! بالاخره پیدا شد یه جایی ویلایی چیزی که بریم و ارتحالیدی رو اونجا عزاداری کنیم. نمیشه که بدون عزاداری سر کرد این روزای عزیز رو! ایشاا... در سواحل متل قو زیارتتون کنیم به صورت لخت و نیمه لخت! ویلای دوخوابه شبی 120 تومن مفته نه؟ اگه مثلن غیر تعطیلی بری شبی 30 تومنه! اینم از برکات ایام عزیز! ولی خداییش ملت چه حالی میکنن با این تعطیلات. مثلن خود ما اگه این تعطیلات نبود عمرن میتونستیم حالا حالاها مسافرت بریم! این تعطیلات بین فرانسویهای مقیم ایران هم معروفه به امام وکانس! فک کن! اونا هم حال میکنن با این داستان. بیخود نیس که این تعطیلات بی نام خ می نی در هیچ جای جهان شناخته شده نیست!
خب! دیگه اینکه فیلم Into The Wild رو اگه ندیدی یا اگرم دیدی حتمن ببین. به نظرم موفقترین فیلم شان پن بعنوان کارگردان. میدونی که شان پن یه دیدگاههای خاصی داره. اهل بازاری کار کردن و ... نیس و اهل سبز بازی (صلح سبز) و پیس میس و همه رنگ صلح و ایناس و تو این فیلمم عشق خودشو به طبیعت حالا بکر و نیمه بکر و هیچهایکینگ نشون داده (Hitchhike). هیچهایکینگ یه جور مسافرت آویزونانه س! بدون اینکه پولی بدی!
خب! حالا که یوتیوب بازیه اینم یه لینک مربوط به آهنگ فلیچیتا که یه آهنگ قدیمی ایتالیاییه و لینکشو افرا گذاشته بود. همه استفاده کنن. قشنگه آهنگش.
http://uk.youtube.com/watch?v=Q0wZQbK938Y&feature=related
خب! همین فعلن حال کن با تعطیلات و عزاداری. از دست ندی این روزای عزیز رو
¤ تحریر شد در ساعت ۱۱:٠٧ ق.ظ توسط نیما
دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
اَی روزگار!
همچین نوشتم پرسپولیس قهرمان... که انگار چی شده! شاخ غول رو شیکسته!! مثه این وبلاگ جک و جواتا که سرتا پاش رنگی و پر فونتای تخمی و ....!!! حالا بماند.
این اینترنتم عجب دنیایی داره ها! اخیرن تو فیس بوک، بچه ها یه سری عکس گذاشتن مال قدیم مندیما. ایام شباب و کلی به یاد ماندنی! دوران دانشجویی. آدم یهو دلش هوررری میریزه پایین!
یه مووی ٣ دقیقه ای هم درست کرده بودن بچه های ٧٨ ای که لمون گذاشتش تو یوتیوب عکسای خفی داره از دانشگاه باز آدم یاد اون دوران میفته! ایییییییییییی روزگــــــــاررر. این یوتیوبیه رو میذارم اینجا که حالشو ببری! فیلتره یوتیوب؟؟ خب به من چه ؟ سعی کن ببینیش موفق میشی حتمن! خب این اینجا گفتم باشه که همیشه دم دست باشه!
http://www.youtube.com/watch?v=7wdYYl-48Rw
پ.ن: این ارتحال هالیدی خیلی چیری میشه اگه بتِپیم تو خونه!! همه جا هم شلوغ. همه جا هم رزرو! لابد باید بگی که تهران از همه جا بهتره دیگه !! چون خلوت میشه! خلاصه یه جایی یکی دعوتی میکرد خوش آب و هوا مفتی با سرگرمیهای گوناگون و .... خیلی خوب میشد!
¤ تحریر شد در ساعت ٥:٥٢ ب.ظ توسط نیما
یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
پرسپولیس قهرمان
پرسپولیس قهرمان
پرسپولیس قهرمان
پرسپولیس قهرمان
پرسپولیس قهرمان
¤ تحریر شد در ساعت ٩:٤٤ ق.ظ توسط نیما
شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
Déjeuner du matin
تو این شب عزیز که فرصتی دست داده بیدار باشم به مدد 4 ساعت خواب بعدازظهر جمعه از طرفی و همچنین لزوم انجام کاری که باید تا فردا صبح تموم شده باشه گفتم یه چیز ادبی اینجا داشته باشیم! چیه اسمش؟؟! چیز!
تو سوپلمان ترم پیش کلاس فرانسه یه شعر بود از ژاک پره ور شاعر فرانسوی. شاملو تو «همچون کوچه ای بی انتها» ترجمه همین شعرو گذاشته که متن اصلی و ترجمه شاملو با رسم الخط خودش رو میذارم اینجا. باشد که خدا رحمتشون کناد احمد و ژاک رو و همچنین منو که میذارم استفاده کنی از این چیز!
قهوه رو ریخ تو فنجون
شیرو ریخ رو قهوه
قندو انداخ تو شیرقهوه
با قاشق چایی خوری همِش زد
شیرقهوه رو خورد و فنجونو گذاشت
بی اینکه به من چیزی بگه
سیگاری چاق کرد
دودشو حلقه حلقه بیرون داد
خاکسترشو تکوند تو زیرسیگاری
بی اینکه به من نگاهی بکنه
پاشد کلاشو گذاش سرش
بارونی شو تنش کرد چون که داشت می بارید
و زیر بارون از خونه رفت
بی یک کلمه حرف
بی یه نگاه
سرمو گرفتم تو دستام و
اشکام سرازیر شد.
Déjeuner du matin
Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler
Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder
Il s'est levé
Il a mis
Son chapeau sur sa tête
Il a mis
Son manteau de pluie
Parce qu'il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder
Et moi j'ai pris
Ma tête dans ma main
Et j'ai pleuré.
5شنبه یه توفیق اجباری پیش اومد که رفتم نمایشگاه کتاب! آقا چشمت روز بد نبینه یک چیز هشت الهفتی بود به اسم نمایشگاه کتاب. حالا شبستان و رواق و ... ایناش از یه طرف و انواع انتشاراتیهای دری وری و ... که تخصصشون کتابهای کنکورهای مختلف و کارشناسی به ارشد، ارشد به پی اچ دی، پی اچ دی به دیپلم و ... ریده بودن به نمایشگاه کتاب!
¤ تحریر شد در ساعت ٢:٤٧ ق.ظ توسط نیما
